دست کم
گاهي
     پرنده ای بود
می آمد
مي نشست
وازكفم 
دانه ای برمی داشت

آنگاه به نوبت
از پی هر دانه ای
                که برمی داشت
سرش راکج می گرفت
و خيره به چشمانم
می نگریست

حالیا
گل ازگل شكفت
باغچه لبريزرنگ ها شد
من اما
آمدن نوروز و
بهار را
به كي
       شادباش بگويم